انگار همه ی زندگی در پیتزا اسمرالدا، چند مایل بیرون از ونیز، جمع شده بود. مراسم کلیسا تازه تمام شده بود و خانواده ها زیر نور درخشان خورشید قدم می زدند؛ مادربزرگ ها با لباس های سیاه، دخترها و پسرها با بهترین کت و شلوارها و پیراهن های مراسم دعایشان.
انگار همه ی زندگی در پیتزا اسمرالدا، چند مایل بیرون از ونیز، جمع شده بود. مراسم کلیسا تازه تمام شده بود و خانواده ها زیر نور درخشان خورشید قدم می زدند؛ مادربزرگ ها با لباس های سیاه، دخترها و پسرها با بهترین کت و شلوارها و پیراهن های مراسم دعایشان.