
بارلی یک بادکنک فروش بود. شب ها زیر پل می خوابید و صبح ها روی همان پل بادکنک می فروخت تا این که یک روز ژنرال پوپول از آن طرف پل و ژنرال پوس پوس از این طرف پل بارلی را دیدند. بارلی را که نه، بادکنک های بارلی را. همه ی بادکنک ها که نه، یک بادکنک آبی را و جنگ شروع شد.