تابهحال چند بار شنیدید که پدر و مادری برای کسب تجربههای جدید و پیداکردن خوشبختی، خانه، خانواده و فرزندشان را گذاشته و میروند؟ شاید این تراژدی آشنا، منجر به این برداشت ما از داستان شود که وقتی دختر کوچولوی داستان میگوید پدر و مادرش برای پیداکردن خوشبختی رفتهاند، موجی از ناامیدی را در قلبمان احساس میکنیم. چون با خودمان میگوییم، او بچه است و درک نمیکند که پدر و مادرش احتمالاً رهایش کردهاند و قرار نیست دیگر هرگز برگردند. در نهایت هم نمیفهمیم که چه در سر والدین میگذشته و چه خیالی توی سرشان داشتند؟ اما در اوج ناامیدی میبینیم که آنها نهتنها به خانه برگشتهاند، بلکه خوشبختی را نیز یافتهاند! و آن چیزی نیست جز دختر کوچولویشان که تکوتنها در خانه منتظر نشسته بود... اما واقعاً خوشبختی کجاست؟ آیا در یک هدیهی کوچک است، یا در لحظهای گذرا که در کنار عزیزانمان تجربه میکنیم؟ در کتاب دختر کوچولو و خوشبختی: داستانی از ایتالیا (La Bambina e la Fortuna) نوشتهی بیاتریس مسینی (Beatrice Masini)، ما با دنیای ساده و صمیمی دخترکی روبرو میشویم که با معصومیت کودکانهاش به دنبال معنای خوشبختی میگردد. او که از مفهوم خوشبختی درکی شفاف ندارد، در ذهنش تصورات بامزه و خلاقانهای از آن میسازد و ما را با دنیای خیالی جذابش همراه میکند. بئاتریس مسینی در این کتاب به زیبایی تضاد بین دنیای کودکانه و دنیای بزرگسالان را نشان میدهد و این تضاد، مخاطب را به تفکر وامیدارد. از طرفی کتاب، تصویری از نیازهای عاطفی کودک به امنیت، حضور والدین و اهمیت تخیل در مواجهه با مشکلات ارائه میدهد و به زیبایی نشان میدهد که تخیل چطور بهعنوان ابزاری برای کنارآمدن دختر کوچولو با غیبت والدینش استفاده میشد.