
رزی لمب (Rosy Lamb) در کتاب دو ماهی قرمز کوچولو (Paul Meets Bernadette) از زندگی پاول میگوید. پاول، ماهی قرمز کوچک، تمام عمرش را در تنگ گذرانده است. او یک روتین مشخص برای گذران روزهایش دارد؛ او از خواب بیدار میشود و در تنگ شروع میکند به چرخیدن، از چپ به راست و از راست به چپ. در یک دایرهی بزرگ و در یک دایرهی کوچک، از بالا به پایین و از پایین به بالا. زندگی برای او همین است و قرار هم نیست که تغییری بکند. مثلا پاول میتواند در آن تنگ کوچک دست به چه کار متفاوتی بزند؟ به غیر از آن، دنیا مگر چیزی به جز آن تنگ کوچک است؟ تا اینکه یک روز تمام تصورات پاول نسبت به جهان به هم میریزد. یک روز همانطورکه پاول در تنگ کوچکش مشغول چرخیدن است، یک ماهی دیگر به نام برنادت به تنگ او اضافه میشود. او از حرکات پاول و جهانبینی او متعجب میشود و پاول را با حقیقتی شگفتانگیز آشنا میکند: دنیا بسیار فراتر از چیزیست که پاول میپندارد. در دنیا چیزهای عجیبی وجود دارد که پاول حتی نمیتواند آنها را تصور کند. یک قایق موزی شکل، یک فیل آبی رنگ و پروانهها چیزهایی هستند که پاول کاملا از وجود آنها بیخبر است. حالا او قرار است چه کار کند؟ به همان زندگی سادهاش در تنگ ادامه دهد؟