یکی بود یکی نبود... غیر از خدا هیچکس نبود. در یکی ار روستاهای قبرس مردی به نام بورقیس با زنش زندگی میکرد. بورقیس خیلی فقیر بود. پولی که درمیآورد فقط برای کمی نان کافی بود. به خاطر همین، روزی بورقیس به زنش گفت: «فکر میکنم وقتش رسیده که برم به غربت. فقط از این راه میتوانیم از فقر نجات پیدا کنیم وگرنه همیشه عذاب خواهیم کشید.»