
آقا گرداله، شخصیت اصلی کتاب لبخند اژدها که محمدرضا یوسفی داستانش را نوشته، یک پسربچهی مهربان است که خیلی دوست دارد به دیگران کمک کند. یک روز، او با دبهی بزرگی بر روی دوشش به سمت جایی نامعلوم میرود که در راه، به حیوانات مختلفی برمیخورد. اولین نفر، یک کلاغ پرمشکی است که از قضا خودش، راوی این داستان است. کلاغ پرمشکی هرچه آقا گرداله را صدا میزند، او نشنیده میگیرد و باسرعت به مسیرش ادامه میدهد. آقا گرداله آنقدر باعجله راه میرود که حتی در راه، الاغی را که دارد بار بزرگی بر دوشش میبرد و به سمتش میآید را نمیبیند. همین میشود که تنهی محکمی از الاغ میخورد از دبهی روی دوشش، صدای شالاپ شولوپ بلند میشود. هیچکس نمیداند در آن دبه چیست و آقا گرداله با این عجله به کجا میرود. کلاغ پرمشکی به همراه الاغ، تصمیم میگیرند تا دنبال آقا گرداله راه بیفتند تا ببینند او چرا این همه عجله دارد. در راهشان، به موجودات دیگری هم بر میخورند که آنها هم چون کنجکاو شدهاند، دنبالشان در این مسیر راه میافتند. کمکم دارند به آخر مسیر نزدیک میشوند، اما همه ترسیدهاند! آقا گرداله دارد یک راست به سمت اژدهایی میرود که بالای کوه در کنار چشمه میخوابد! آقا گرداله با آن اژدها چه کار دارد؟ اصلاً میداند که دارد خودش را توی چه خطری میاندازد؟