در کتاب ماجراهای من و درخت (The Tree and Me) دبورا زمکی (Deborah Zemke)، در حیاط مدرسه، یک بلوط کهنسال زندگی میکند که همه او را امیلی صدا میکنند. البته این اسم قشنگ را بی گارسیا برایش انتخاب کرده؛ همان دختر خوشذوق و خلاقی که با یک مداد میتواند هرچیزی که توی دنیا هست و نیست را نقاشی بکشد. امیلی با شاخههای کشیده و برگهای براقش شبیه یک قلعهی سبز است که هر پرنده و سنجابی آرزوی خانه ساختن لابهلای شاخوبرگهایش را دارد. حتی بی گارسیا هم گاهی دلش میخواهد همراه دوستش، جودیت انیشتین، از بلندترین شاخهی امیلی بالا برود و دنیا را از آن بالا تماشا کنند؛ ابرها را بگیرند توی دستهایشان و باد بپیچد لای موهایشان. اما خب این فقط توی فکر و خیالهای بی گارسیا هست و قرار نیست یکهو مثل یک سنجاب زبل از شاخههای امیلی بالا برود، چون این کار خیلی خطرناکی است و ممکن است پایش لیز بخورد یا دستش بخارد یا سرش گیج برود و خلاصه یکهو از آن بالا پرت شود پایین. اما آیا همهی بچهها مثل بی گارسیا و دوست صمیمیاش، جودیت انیشتین، همینقدر بچههای بیعلاقه به کلهپاشدن از آسمان و ضدِ شاخهنوردیای هستند؟ البته که نه! یک روز برت، شیطانترین و بدجنسترین بچهی کلاس، تصمیم میگیرد بالا رفتن از امیلی را به یک شوخی رومخ و بازی خطرناک تبدیل کند. او از درخت بالا میرود و از آن بالا شروع میکند به پرت کردن بلوط روی سر بچهها و آخرش خودش هم گیر میافتد و از آنجایی که توی کلهاش جای مغز هویج دارد، دیگر نمیتواند پایین بیاید. پس وقتی آتشنشانی برای نجات برت میآید، بزرگترها تصمیم میگیرند که این خطر را برای همیشه از بین ببرند و به این نتیجه میرسند که برای حفظ امنیت بچهها باید درخت بلوط را قطع کنند! و اینجاست که بی گارسیا و جودیت انیشتین دست به کار میشوند؛ آنها نقشه میکشند، تحقیق میکنند، با آدمها حرف میزنند و هر کاری که به ذهنشان برسد انجام میدهند تا هرطوری شده امیلی، درخت بلوط عزیزشان را نجات دهند. آنها هم باید با بزرگترهایی که همیشه حق به جانباند سروکله بزنند و هم باید خلاقیت و شجاعت خود را تا آخرین قطره به کار ببرند.