
روزی ویزگول در کوله پشتی ویز پنهان شد و همراه با او به مدرسه رفت. آقا معلم به بچهها گفت که امروز قرار است همگی با هم به گردش علمی در یک کارخانهی خیلی بزرگ بروند. ویزگول هم همراه با بقیه راهی کارخانه شد اما وقتی به آنجا رسیدند متوجه شدند که گردش علمی مدرسه، در واقع بازدید از یک کارخانهی بزرگ مگسکش سازی است! جایی که در یک چشم به هم زدن میتواند مگسها را از بین ببرد...