
موشباهوشه دلش نمیخواهد حیوان دستآموز کلاس باشد. او خودش را یکی از شاگردهای کلاس میداند و برای اثباتش هم پابهپای بچههای دیگر تکالیف مدرسه را انجام میدهد و درسهایش را میخواند. موش باهوشه کاردستی میسازد، با دستهای کوچکش کاردستی میسازد، نقاشی میکشد، خواندن و نوشتن یاد میگیرد و هزار تا کار دیگر که هر موشی از پس انجام آن کارها برنمیآید. حالا موشباهوشه منتظر است تا بالاخره نوبتش برسد و شاگرد هفته انتخاب شود. اما هفتهها پشتهم میگذرند و هیچ خبری نمیشود. کتاب موشباهوشه به مدرسه میرود (I. Q. Goes to School) از مری آن فریزر (Mary Ann Fraser) قصهی تلاشهای موشباهوشه در کلاس درس برای شاگرد هفته شدن است. موشباهوشه همین یک آرزو را بیشتر ندارد. اما هر بار در قرعهکشی کلاس اسم یکی دیگر از بچهها را میخوانند. تا اینکه بالاخره، او خودش دستبهکار شده و در یک اتفاق قهرمانانه و فوق بامزه، اسم خودش را یواشکی درون کاسهی قرعهکشی میاندازد و وقتی بالاخره موش باهوشه شاگرد هفته انتخاب میشود، تمام کلاس از چیزهایی که او دلش میخواهد پر میشود: نقاشیهایش، کاردستیهایش، خاطرههایش و البته لبخند نمکی و زیبایش. نیاز به دیدهشدن و به رسمیت شناختهشدن یکی از نیازهای اصلی بشر است و موشباهوشه میتواند همان بچهای باشد که شاید کمی از باقی بچهها متفاوتتر است. او نه در جمع است و نه بیرون از آن، او پر از شوق است و در سایهها پابهپای بقیه قدم میزند. این بچهها تلاش میکنند بهترین باشند تا بالاخره نوبتشان برسد و دیده شوند و این موضوع میتواند با تجربهی خیلی از کودکان همخوانی داشته باشد؛ کودکانی که شاید خجالتیاند، متفاوتاند، یا از نظر دیگران بیرون از دایره دیده میشوند، اما دلشان پر از هیجان، علاقه به یادگیری و مشارکت است.