
مهدی رجبی در کتاب یوناتارا گم شده قصهی بشیر و سلمان، دو دوست، را روایت میکند که در محلی نزدیک بندر زندگی میکنند. بشیر از زبان بی بی داستانی از مردی ماهیگیر به نام کاکابشیر شنیده که روزی برای صید ماهی به دریا میرود. اما وقتی تورش را از آب بیرون میکشد، فقط یک ماهی فسقلی در آن میبیند که میتواند حرف بزند. این ماهی کوچک که پسر شاه ماهیهاست، میتواند هر آرزویی را برآورده کند. حالا بشیر هم دوست دارد به دریا برود تا شاید بتواند شاه ماهیها را پیدا کند و ماهی او را به آرزوهایش برساند. آنها با آرزوی رسیدن به خواستههای خود، نامههایی را در بطری میگذارند و به دریا میاندازند. در همین حین، بشیر یوناتارا، نمایندهی شاه ماهیها را ملاقات میکند و یوناتارا به آنها مژدهی برآورده شدن آرزوها را میدهد. اما سلمان چندان با بشیر یکدل و موافق نیست و داستان را خیال محض میپندارد. نویسنده در کتاب یوناتارا گم شده، داستانی نمادین و تأملبرانگیز از مردم جنوب برای کودکان و نوجوانان روایت میکند.