
داستان پرطنز و کنایۀ کاندید یا خوشبینی سرگذشت جوانی سادهدل به نام کاندید است که فیلسوفی پانگلوسنام او را به آیین فلسفی لایبنیتس درمیآورد. او بهاجبار به ارتش میرود، شلاق میخورد، مورد خیانت و دزدی قرار میگیرد، از معشوقهاش جدا میافتد و توسط عاملان دادگاه تفتیش عقاید شکنجه میشود. کاندید پس از تجربۀ این مصایب و رنجها، بهتدریج (برخلاف آموزههای معملمش پانگلوس) درمییابد هر اتفاقی که در این جهان برای ما میافتد، همیشه لزوماً بهترین اتفاق نیست. ولتر با طرح این داستان طنزآمیز، لایبنیتس، فیلسوف نامدار آلمانی را که میگفت «جهان ما بهترین جهانهاست»، سخت نکوهش میکند و میگوید جهانِ پر از فقر، بیماری و نادانی است و این همه لطف، هستی را ضایع گردانیده است. او تباهیها را آفریدۀ دست تقدیر نمیداند و میگوید چنین عقایدی که آدمی را به تحمل جور و ستم وامیدارد، تنها ستمگران را خشنود میسازند. ولتر به ما میآموزد که برای خوب زیستن باید کار کرد و جهانی از نو آراست.