
پدر در اتاق را قفل کرده و همراه با مادر از خانه بیرون میرود. حالا «بودی» تنهاترین موجود دنیاست. او مطمئن است هر چه دیده واقعیت دارد. زن و مرد همسایه واقعاً قاتل هستند. او جنس و شکل خیالپردازیهایش را میشناسد. میداند در آن لحظات که آن زن و مرد، مردی ناشناس را به قتل رساندند، هیچچیز شبیه به خیال و توهم نبود. او با دو چشم خود دید که آنها بعد از کشتن آن مرد، با چیزی شبیه به چمدان یا ساک از در اتاقی بیرون آمدند و بهطرف خیابان حرکت کردند؛ اما کسی حرف او را باور نمیکند. کتاب کابوس پشت پنجره (Une incroyable histoire) نوشتهی ویلیام آیریش (William Irish) ما را به یاد دوران کودکی و نوجوانیمان میاندازد؛ زمانی که برای ثابت کردن حرف خود مجبور بودیم بیشتر از بزرگترها تلاش کنیم و کسی حرفمان را بهسادگی باور نمیکرد؛ این داستان روایتگر حقیقتی است که چون از زبان یک کودک بیان شده، خیال و دروغ تلقی شده و موجب فاجعههای گوناگونی میشود.