
ذهن بچهها داستانساز است؛ آنها از دل حرفهای ساده و گاهی بیفکر ما، قصههایی میسازند که تا مدتها در درونشان زندگی میکند. شاید از سر خستگی یا عصبانیت چیزی بگوییم و خودمان همان لحظه فراموشش کنیم، اما بچهها نمیگذرند. آنها میبینند، میشنوند، باور میکنند... و با قلبهای کوچکشان، سنگینی حرفهایی را به دوش میکشند که شاید خودمان حتی ندانیم که اصلاً کی و چرا آن حرف را زدهایم. داستان کتاب کی آدم میشوی؟ نوشتهی ترانه مطلوب، به شکلی تأملبرانگیز و هوشمندانه مفهوم انسان بودن را به چالش میکشد؛ همان پدر و مادر خسته و پرمشغلهای که از شیطنتها و بازیگوشیهای دختر کوچولویشان کلافهاند و مدام به او گوشزد میکنند که تو آدم نیستی، در گوشهای از داستان آدم بودن خودشان هم زیر سؤال میرود؛ چرا که آدمیزاد صف را رعایت میکند، نظافت کوچه و محله برایش اهمیت دارد و بهصرف خستگی و بیحوصلگی قوانین را زیر پا نمیگذارد و حقوق دیگران را نادیده نمیگیرد. دختر کوچولوی قصه در بخشی از داستان تصمیم میگیرد هر طوری شده آدم شود و در این مسیر با دیو بزرگی به اسم عرعر که از سایههای درخت ته کوچهشان ساخته شده آشنا میشود. اما این دیو نه ترسناک است و نه خبیث؛ او کسی است که باصداقت میگوید: تو بچهی آدمی و تو بوی آدم میدهی... و همین بوی آدم دادن، شاید واقعیترین چیزیست که میتوان دربارهی کودکان و جهان معصومانهی شیرینشان گفت؛ جهانی پاک، لطیف، درخشان و پر از انسانیت. والدین پیش از هر چیز نباید فراموش کنند که دنیای کودکی، جایی برای ساختن و شکفتن است. اگر بذر محبت و فهم را در خاک خیال کودکان بکاریم، در آینده باغی از انسانهایی خواهیم داشت که نهتنها آدماند، بلکه انسانیت را به معنای واقعی زندگی میکنند. این کتاب میتواند زنگ هشداری باشد برای ما بزرگترها و دعوتی برای دیدن دنیا از دریچهی نگاه کودکان که انسانیت را هر روز از روی رفتار، کردار و گفتار خود ما دیکته میکنند.