
روستای سمودو جای عجیبی است؛ تقریباً میشود گفت که بیابانی بیآبوعلف است و درخت و گیاه آنچنانی ندارد. بهجایش، کلی سنگ سیاه بزرگ و کوچک در آن هست که کسی نمیداند چطور پایشان به آنجا رسیده است. این سوال، یعنی همین که «این سنگها از کجا آمدهاند؟» همیشه در سر پیرمرد کلهآبی، که همه او را «دیوانهی کلهآبی» صدا میزنند میچرخد و پاسخی برایش پیدا نمیکند. دیوانهی کلهآبی، شخصیت اصلی کتاب حاضر نوشتهی مهدی رجبی است. مردم روستای سمودو هم به عجیبی طبیعتش هستند. همه دستوپاهایی لاغر و استخوانی دارند، اما از آن طرف شکمهایشان بسیار بزرگ و برجسته است. آنها اهل فکر کردن نیستند. هیچوقت سوالی در سرشان شکل نمیگیرد و برای همین هم، میلی به جستجو و فکر کردن و پیدا کردن پاسخ ندارند. شاید برای همین هم هست که همه پیرمرد مو آبی را دیوانه صدا میکنند، چون در نظرشان فکر کردن مداوم به سوالی مثل «این سنگها از کجا آمدهاند؟» هیچ اهمیت و فایدهای ندارد. آنها همیشه در جواب سوال پیرمرد، او را دست میاندازند و میگویند «این سنگها را کسی اینجا کاشته و حالا سبز شدهاند!» روزی در سمودو اتفاق عجیبی میافتد. حیوانی پا به روستا میگذارد که نظیرش را در این دنیا، هیچکس ندیده است. این حیوان، اسبی حنایی با پنج پاست. بدنش به اندازهی دو اسب معمولی طول دارد و چنان با آن پای اضافه میتازد که دهان همه باز میماند. وقتی اسب به روستا میآید، همه با تعجب به دورش جمع میشوند. همه میخواهند صاحب اسب را پیدا کنند تا پول آب و علفی که اسب در روستایشان خورده را از او بگیرند، اما به نظر میرسد که اسب، هیچ صاحبی ندارد. در این میان تنها دیوانهی کلهآبی است که میداند این اسب، موجودی خاص و افسانهای است که برایشان برکت میآورد...