روزی از روزها، ویز و سرمگس و مامان و بابا رفتند سفر، یک جای خیلی دور. نزدیکی های شام، جلوی هتلی نگه داشتند. ویز گفت: «هورااا! من عاشق هتلم.» سرمگس توی دردسر می افتد. شاید هم می افتد توی سوپ رستوران! دوست داشتی توی کاسه ی سوپت یک سرمگس پیدا می کردی؟
روزی از روزها، ویز و سرمگس و مامان و بابا رفتند سفر، یک جای خیلی دور. نزدیکی های شام، جلوی هتلی نگه داشتند. ویز گفت: «هورااا! من عاشق هتلم.» سرمگس توی دردسر می افتد. شاید هم می افتد توی سوپ رستوران! دوست داشتی توی کاسه ی سوپت یک سرمگس پیدا می کردی؟